هشدار: این گزارش سیاه‌نمایی‌ست!

Views: 4165

 

 

 

»سام محمودی سرابی- آمدنیوز:

درست به همان اندازه که سخت بود باور ملتحم شدن حاج سعید طوسی، قاری محبوب حضرت آقا لابلای پایین کشیدن شلوار کودکان قرآن‌خوان(که امانت داده‌بودند دستش) و بالا کشیدن ولاالضــــــــالین؛ این گزارش هم (دقیقابه همان اندازه) می‌تواند دروغ باشد! دروغ محض!

اصلا به «آمدنیوز» پفیوز همه‌چیز می‌چسبد: بگویید فیک است! اما اگر حوصله‌اش بود و جنم‌اش؛بیایید باهم یا تک تک به کودکانی بیندیشیم که بچگی نمی‌کنند بلکه یک‌شبه رویاهای کودکی خود را با تجاوز سرکرده‌شان با هزار حسرت و آرزو با دنیای بزرگسالی معاوضه می‌کنند؛ درباره‌شان فکر کنید؛ شانس را چه دیده‌اید؟شاید این‌کمترین نیز برای یک‌بار هم که شده اهمیت و ضرورت فکر کردن به موضوعی را تذکر داده باشد که در آینده‌ای نه‌چندان دور تاریخ‌مان متأثر از آن خواهدشد جنایتکارانی که تکثیر می‌شوند در بغض و کینه‌ی کودکانی که زیر له‌له‌ شهوت آنها جان می‌دهند و ققنوس آتش‌گرفته اژدها می‌شود و جانی دیگری که می‌طلبد این جغرافیای دردناک؛ این سرزمین هرز…

اگر هنوز همانجا باشد، همانجا حوالی میدان توحید با بقول خودش «آغوشی پر از گل» همه‌ی آرزوی پرویز این خواهد بود که ترافیک آنقدر طولانی شود که بتواند یک شب بی‌خیال و راحت از شر مشت‌ولگدهای سیدآقا و لیچارهای آن مادرسگ ابولفرض راحت بشود و برای خودش ستاره‌ها راسیر کند در شب‌های خنک بالاپشت‌بام انباری باربری بیوک شَلِه، که توی خیابان شوش بچه‌کاری‌ها را شبی ۳۰۰ جا می‌دهد.

می‌گوید: «من هم اینطوری حال می‌کنم برای خودم آقا. جای سیگار و سیگاری و چه می‌دانم کراک و شیشه ما هم دلمان را خوش کردیم به این ول چرخیدن بین خاطره آدمهایی که دوست داریم و تخیل‌های ولگرد توی کله‌ی وامانده‌ام»… می‌گفت «راستش آقا…بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم این کله‌ وامانده‌ام گنده شده مثل یک خربزه… خربزه‌ای گندیده که هیچ کاریش نمی‌شود کرد آقا»…

همه آرزویش این بود که گل‌ها را تمام کند و شب بی‌فکر «مشت و لگد سیدآقای جدبه‌کمرزده و اون ابولفرض موزمار، مادرجونش را (که تا شش سال دیگر آزاد نخواهد شد بخاطر حمل مواد) تصور کند و توی همین کله وامانده برایش ماشین شاسی بلند بخرد و مثل مردهای واقعی کنار مادرجونش بنشیند و بروند جایی که نه ابولفضل باشد و نه سیدآقا…

«مادرجون بهم می‌گه سالار، میگه سردار! به وقت عملگی توی کوره آجرپزی. اما دلم غنج می‌رفت وقتی می‌گفت سالارکم سردارکم… قبل زندان رفتنش وقتی ازش پرسیدم پس کی مرد می‌شم تا سوار طیاره‌ات کنم می‌گفت یک‌شب می‌خوابی و صبح که بیدار شدی می‌بینی مرد شدی… مرد من…آخ که کاش نمی‌شدم… زیرنامردی که مردی رو ازم گرفت…»

روز ششم زخم دلش دهن واکرد مثل زمینی بی‌صاحب ته تپه‌های کرباسک زابل که از شر آب و ترس از شوره‌زاری ولش کرده باشند:

میگن وقتی زیر مردی خوابیدی دیگه مرد نمیشی…»

=”نهههه این چه حرفیه پرویز؟ مردی به چیزیه که تو دلت داری به عشقیه که به مادرت داری و به آینده

-«شوخی می‌کنین آقا؟ من که مردنمیشم… دیروز خواستم همون تیغی رو که شما ازم گرفتین بکنم تو دل سیدآقا و بعد شاهرگ خودمو بزنم اما مادرجون… »

چشمهاش پرشدند از حسرت حسی که گویی…

شب هفتم بود یا هشتم که به‌قول خودش همه را «پیچاند» تا بامن بالای پشت‌بام خانه دوستم که با همسر و دختر ده‌ماهه‌اش فردای آن روز عازم سفر بودند ستاره‌ها را سیر کند. آن‌هم بعد اینکه یک دل سیر برای حیران شدن «اون سید جدبه کمر زده» خوشحال شد و چلوکبابی را که روی چمن‌ها خوردیم با لذت تموم کرد یکهو زد زیر گریه به خاطره پرویز؛ پرویزی که خودش نبود پدرش بود…پدری که مادرش اصرار داشت تکرار بشود در کودکی، که هدیه پرویز بود، پیش از خودکشی توی کانال آب در اعتراض به ظلم و فساد و…

لب واکرد تا از دردهاش بگوید…با شرم زجه زد. کشیدمش توی آغوشم اول ترسید اما آرام شد در همان لحظه…

تو مثل پسر منی پرویز جان»، باور کرد… میان هق‌هق‌هاش

اون‌شب…بارون میزد… دوست داشتم منم چشمام رو ببندم… نشد اون شبی که شلوار سیدآقا باد کرده بود خیلی اشک ریختم»… چشمهاش هنوز پف داشت پرویز …

با خودش فکر کرد به حرف احمد ابنه‌ای که می‌گفت

=”خوشت بیاد بدبخت شدی پرویز“…

مگر درد هم خوش آمدن دارد آقا؟»…

نه“…

احمد می‌گفت “شانس تو بود که سیدآقا شیره تریاک کشیده بود و سفت کرده بود تا”

سیدآقا له‌له میزد« زجه نزن مادرسگ شُل کن خودتو»..

حرف احمد هی زنگ می‌خورد توی گوشش:”کم‌کم خوشت نیاد پرویز“…

«شُل نکنی تموم نمیشه‌ها… تا صب هم گریه کنی همینه» سیدآقا می‌گفت این جمله لعنتی را…

«می‌دانیدآقا…سرم را که به‌زور برگرداند تا لبهای خشکم را توی دهان بدبو و تلخش بکشد و نیشگونم بگیرد قبل اینکه خراب شود…خون را دیدم»…

همه‌جا را برداشته بود خونی که بوی سرگین می‌داد…

«تقصیر خودت بود… شل کرده بودی نیم ساعت قبل تموم می‌شد» 

نه… اینطور نمی‌شود! باید کاری کند… نمی‌تواند تا وقت برگشتن مادر صبر کند و هر دو سه روز یکبار زیر آخ و اوخ آن بی‌پدرمادر ضجّه بزند…

احمد می‌گفت: “اینا بچه‌گیشون بعد هر بار دادن یه سنگ میندازن توی یه بطری که تا وقتی بزرگ شدند دونه دونه تقاص بگیرن! این تقدیر ماهاست اینجا… توهم عادت می‌کنی“…

پرویز اما با خودش گفته بود: «نه! من گند می‌زنم به این تقدیر؛ من نمی‌ذارم سوارم بشن!»

«لعنت به تو مرد… لعنت»… کاش آن روز گازش نمی‌گرفت تا حداقل فرصت انتقام از دستش نرود با آن تیغ سلمانی… «کاش یکبار دیگه بخواد دهنی بره… اونوقته که دوباره ختنه‌اش می‌کنم بی‌شرف را… از بیخ!» آن روز اما نشد!

وقتی تیغ رسید که پرویز داشت بالا می‌آورد… لعنت  به این شانس… از بس دهانش پر شده بود که هرچه تف می‌کرد تمامی نداشت… انگاری داشته خفه می‌شده واقعا و مردک بی‌پدر بی‌توجه به دست و پا زدن‌های پرویز سر طفل معصوم را با دو دست گرفته با چنان جنونی تمام آلت تناسلی‌اش را توی حلقش می‌کرد که اشکهاش نمی‌ایستاد…«این تقاص سگ شدنت بود که هار شدی یهو… سری بعد لاشی‌بازی دربیاری انقد نگرت‌میدارم تا جون بدی مادرسگ»

لابلای اشکهاش می‌دید که بی‌شرف از دهان بدبویش شهوت را نفس نفس می‌زد… «آخ که نشد… لعنت به تو عبدی… کاش تیغ رو یک روز زودتر می‌دادی بهم… بعد اون گاز بهترین فرصتمون بود که تمومش کنم برای همیشه»

«اما مادرجونم چه؟؟؟ من در بروم بتول تیغ‌زن رگ گردنش را می‌زند توی حمام نسوان»! با ترس باز تکرار کرد ابولفرض قسم حرضت عباس خورده بود که می‌کند این کار را…« لعنت به این زندگی…لعنت. حالا چرا گریه می‌کنید آقا؟؟»… «روسیام آقا پاشم برم این چندتا رو هم آب کنم تا سبز نشده…» به آن ثانیه‌ی زاده‌شدنش لعنت فرستاد وقت بوق ممتد زن سفیدپوش پشت سانتافه که می‌گفت: «اوهوووی غربتی از جونت سیر شدی؟؟؟؟»

این قصه پرویز بود… دردتان آمد؟ بگذار درد بنشیند در بن استخوان‌تان… ایرادی ندارد! سخت نگیرید… راه دوری نمی‌رود! فراموش خواهید کرد! البته راه دیگری هم هست… ما کمک‌تان می‌کنیم: بگویید «این گزارش سیاه‌نمایی‌ست!» «آمدنیوز است دیگر!»…«اصلا مگر ممکن است؟» 

اگر تاامروز با تیغ عبدی، سیدآقا را از بیخ ختنه نکرده باشد و به حکم قاضی روانه کانون نشده باشد باید ۱۷ سالی داشته باشد در حوالی میدان توحید که به واسطه چراغ‌قرمزهای ممتدش محل تجمع کودکان کار و خیابان بود آن سالهایی که هنوز آواره غربت نشده بودم… آن روزها رفیق ۱۱ ساله من زخمی عمیق روی دست راستش داشت… می‌گفت داغم کرد سیدآقای جدبه‌کمرزده…

نمی‌دانم چه راهکاری پیش پایتان بگذارم اگر دیدیدش!

من اما اگر دوباره ببینمش به‌جای درددل یا حتی خرید گل‌هایش تیغی کف دستش می‌گذارم برای روز انتقام از تقدیر! برای از بیخ بریدن آلت‌نامتناسب تقدیری ویرانگر چون بیجه یا…

سرزنشم کنید اما من هیچ کجای این جنایتِ قانون‌پناه را برنمی‌تابم چه اینکه براساس قانون حمایت از کودکان و نوجوانان(شما بخوانید حمایت از متجاوزین) مصوب ۱۳۸۱؛ تمامی اشخاصی که به سن هجده‌سال تمام هجری شمسی نرسیده باشند مورد حمایت قرار می‌گیرند.

جالب اینکه حداکثر مجازاتی که در این قانون برای اذیت و آزار جنسی پیش‌بینی شده است تنها ۶ ماه حبس و یک میلیون تومان جزای نقدی است!

در فصل ۱۸ ماده ۶۰۴ قانون مجازات اسلامی به جرایم ضد عفت و اخلاق عمومی اشاره شده است اما هیچ اشاره ای نسبت به کودکان در جهت حمایت بیشتر از آنها، به عمل نیامده است. این درحالی است که «کمیته حقوق کودک سازمان ملل متحد» با تاکید بر لزوم قانونگذاری خاص در این خصوص‌، از تمام دولت‌ها خواسته است که در قوانین کیفری خود، استثمار جنسی، فحشاء و قاچاق کودکان را به عنوان جرایمی مهم و با حداکثر مجازات‌ برای مرتکبان‌ پیش‌بینی کنند و اطفال را بدین وسیله‌، مورد حمایت کیفری بیشتر قرار دهند.

اما ظاهرا به نظر می‌رسد قوانین مربوط به حمایت از حقوق کودکان در ایران حامی متجاوزین است تا کودکانی که مورد تجاوز قرار می‌گیرند چراکه قانونگذاران کیفری‌ بدون توجه به آسیب‌پذیری بیشتر اطفال‌، طفل بودن را از علل مشدده جرم نمی‌دانند.

البته استثناهایی نیز براین قاعده وارد شده ولی این استثناها نیز کودکانی بودند درسال گذشته که پدر یا مادری داشتند برای احقاق حقوق مثله شده‌شان! البته گویا حقی که ایفا می‌شود نه بازداشت یک بزه ویرانگر که(فارغ از هرگون ارزشداوری پیشینی) تکرار نابودی موجودی در ساختاری‌ست که کارش بازتولید مرگ است و نه توقف آن!

دراین‌میان باید از قانون‌گذاران و قضات و فقهای مدعی فقه شیعی پرسید که حقوق اسلامی و قوانین مجازات اسلامی (که نتیجه یک نظام فقاهتی مبتنی بر یک دین توحیدی‌ست) دربرابر تاریخ تایید شده همه جریان‌های اسلامی چگونه می‌تواند التذاذ پیامبر از جسم نارس یک دختربچه‌ی ۹ ساله را توضیح داده برچه اساسی می‌تواند مدعی رسیدگی به ویرانی روح این کودکان باشد؟

وقتی بنیان دین اسلام به‌دست پیامبری گذاشته شده که برای کامجویی از اسافل اعضای همیشه برافروخته‌اش یک‌سال چشم‌انتظار عایشه‌ی ۸ ساله می‌ماند تا قانونی که خود بر آن تاکید کرده خدشه‌دار نشود چگونه می‌توان امید داشت به حرمت کودکانه این زخم‌خوردگان تقدیری لعنتی!

باری؛ آیا واقعا باید این کودکان زیر تیغ و ساتور جلادان پدوفیل سلاخی شوند تا براثر رقیق‌شدن احساسات قاضی‌القضات و قانون‌گذاران حکمی صادر شود برای تسریع در رسیدگی؟

البته این نیز تمهیدی‌ست تا مبادا ملت بگویند ننگ بر قانون و قانون‌گذار و مجری و قضاتی که مرگ روحی و روانی این‌کودکان را نمی‌بینند و تنها کودکان سلاخی شده را مشمول تسریع در رسیدگی می‌دانند و البته تنها فرجامی که می‌آموزند مرگ است و بازتولیدمرگ…

پس حالا که قرار است مرگ بازتولید شود باید آن جنایت‌کاران نگران شوند برای همین هم می‌گویم اگر دوباره ببینم پرویز را به‌جای درددل یا حتی خرید گل‌هایش تیغی کف دستش می‌گذارم برای روز انتقام:

 

شب ها تار نم نم باران ـ كه نيست كار ـ

اكنون كدام يك ز شما

بيدار مي مانيد

در بستر خشونت نوميدي

در بستر فشردة دلتنگي

در بستر تفكر پر درد رازتان

تا ياد آن ـ كه خشم و جسارت بود ـ

بدرخشاند

تا ديرگاه، شعلة آتش را

در چشم بازتان؟

بين شما كدام

ـ بگوئيد! ـ

بين شما كدام

صيقل مي دهيد

سلاح آبائي را

براي

روز

    انتقام؟